مقایسه ی جالبی بین سن زمین و سن انسان

دوست زمین شناسی مقایسه ی جالبی را بین سن زمین و سن انسان انجام داده است که خواندن آن خالی از لطف نیست ". فقط تصور کنید که بتوانیم سن زمین را که غیر قابل تصور است ، فشرده کنیم وهر صد میلیون سال را یک سال در نظر بگیریم! در این صورت کره ی زمین مانند فرد 46 ساله خواهد بود! هیچ اطلاعی در مورد هفت سال اول این فرد وجود ندارد و در باره ی زندگی او نیز اطلاعات کم و بیش پراکنده ای داریم. اما این را می دانیم که در سن 42 سالگی، گیاهان و جنگل ها پدیدار شده و شروع به رشد و نمو کرده اند. اثری از دایناسورها و خزندگان عظیم الجثه تا همین یکسال پیش نبود! یعنی زمین آنها را در سن 45 سالگی به چشم خود دید و تقریبا 8 ماه پیش پستانداران را به دنیا آورد.در اوایل هفته ی پیش میمون های آدم نما به آدم های میمون نما تبدیل شدند! و آخر هفته ی گذشته دوران یخبندان سراسر زمین را فرا گرفت. انسان جدید فقط حدود 4 ساعت در زمین بوده و طی همین یک ساعت گذشته کشاورزی را کشف کرده است. بیش از یک دقیقه از عمر انقلاب صنعتی نمی گذرد و حال ببینید انسان در این یک دقیقه چه بلایی بر سر این بیچاره ی 46 ساله آورده است.او طی 40 دقیقه ی بیولوژیکی، از این بهشت یک آشغال دانی کامل ساخته است. او جمعیت خودش را به نسبت های سرسام آوری زیاد کردهو نسل 500 خانواده از جانداران را منقرض کرده است! سوخت های این سیاره را مال خود کرده و همه را به یغما برده است! و الان مثل کودکی معصوم و بی تقصیر! ایستاده و به این حمله ی برق آسا نگاه می کند"


حالا یه چیز هم از جای دیگه گرفتم و اضافه میکنم به این متن

جیمز لاولاک، از مشهورترین اقلیم شناسان جهان با اشاره به اینکه گرم شدن زمین پدیده ای اجتناب ناپذیر است سال 2040 را فلاکت بارترین سال دنیا اعلام کرد. لاولاک ضمن تأکید بر اینکه از این به بعد پیشگیری ها هیچ فایده‌ای نخواهد داشت مهمترین اثرات گرمایش جهانی برای 32 سال بعد را اینچنین عنوان کرد:
6
میلیارد نفر در دنیا اسیر سیل، خشکسالی و بی‌غذایی خواهند شد. ساکنین جنوب اروپا و خاورمیانه به کانادا، استرالیا و انگلستان کوچ خواهند کرد. برای این افراد کمپ‌های مهاجرین درست خواهد شد.بخاطر تأثیرات شرایط آب و هوایی جنگ‌های نژادی رخ خواهد داد. اگر حتی از همین امروز هم انسان‌ها از تکنولوژی‌های سازگار با محیط زیست استفاده کنند. یا برعکس از ذغال و ماشین‌های چهار دیفرانسیل استفاده کنند باز هم هیچ تأثیری روی گرمایش جهان نخواهد داشت چرا که دیگر بسیار دیر شده است!دمای هوای تابستان در اروپا به طور متوسط بین 43 تا 49 درجه در تغییر خواهد بود. بخاطر افزایش دما در اروپا صنعت کشاورزی به پایان خود خواهد رسید. بیابان تا نقاطی از اروپای مرکزی پیشروی خواهد کرد و به پاریس و حتی برلین خواهد رسید. لندن به دلیل بالا آمدن رود کمبریج به طور مداوم با سیل و زیر آب رفتن دست و پنجه نرم خواهد نمود. چین به کشوری غیرقابل سکونت تبدیل خواهد شد. به همین خاطر چینی‌ها به آفریقا نقل مکان خواهند نمود. به همین منظور؛ چین از هم اکنون مشغول فعالیت‌هایی در آفریقاست. روسیه هم به سیبری کلونیزه خواهد شد. بنگلادش از نقشه جهان حذف خواهد شد!روی زمین 80 درصد انسانها امکانات زیستی ندارند. یعنی ظرفیت زیست زمین 20 درصد جمعیت جهان است. در سال 2040 این هشتاد درصد خواهند مرد!

ناگفته‌هایی از زبان فارسی

آیا می‌دانستید برخی‌ها واژه‌های زیر را که همگی فرانسوی هستند فارسی می‌دانند؟

آسانسور، آلیاژ، آمپول، املت، باسن، بتون، بلیت، بیسکویت، پاکت، پالتو، پریز، پلاک، پماد، پوتین، پودر، پوره، پونز، پیک نیک، تابلو، تراس، تراخم، نمبر، تیراژ، تور، تیپ، خاویار، دکتر، دلیجان، دوجین، دوش، دبپلم، دیکته، رژ، رژیم، رفوزه، رگل، رله، روبان، زیگزاگ، ژن، ساردین، سالاد، سانسور، سرامیک، سرنگ، سرویس، سری، سزارین، سوس، سلول، سمینار، سودا، سوسیس، سیلو، سن، سنا، سندیکا، سیفون، سیمان، شانس، شوسه، شوفاژ، شیک، شیمی، صابون، فامیل، فر، فلاسک، فلش، فیله، فیبر، فیش، فیلسوف، فیوز، کائوچو، کابل، کادر، کادو، کارت، کارتن، کافه، کامیون، کاموا، کپسول، کت، کتلت، کراوات، کرست، کلاس، کلوب، کلیشه، کمپ، کمپرس، کمپوت، کمد، کمیته، کنتور، کنسرو، کنسول، کنکور، کنگره، کودتا، کوپن، کوپه، کوسن، گاراژ، گارد، گاز، گارسون، گریس، گیشه، گیومه، لاستیک، لامپ، لیسانس، لیست، لیموناد، مات، مارش، ماساژ، ماسک، مبل، مغازه، موکت، مامان، ماتیک، ماشین، مانتو، مایو، مبل، متر، مدال، مرسی، موزائیک، موزه، مین، مینیاتور، نفت، نمره، واریس، وازلین، وافور، واگن، ویترین، ویرگول، هاشور، هال، هالتر، هورا و بسیاری از واژه‌های دیگر.

 

* آیا می‌دانستید که بسیاری از واژه‌های عربی در زبان فارسی در واقع عربی نیستند و اعراب آن‌ها را به معنایی که خود می‌دانند در نمی‌یابند؟ این واژه‌ها را ساختگی (جعلی) می‌نامند و بیشترشان ساختة ترکان عثمانی است. از آن زمره‌اند:

ابتدایی (عرب می‌گوید: بدائی)، انقلاب (عرب می‌گوید: ثوره)، تجاوز (اعتداء)، تولید (انتاج)، تمدن (مدنیه)، جامعه (مجتمع)، جمعیت (سکان)، خجالت (حیا)، دخالت (مداخله)، مثبت (وضعی)، مسری (ساری)، مصرف (استهلاک)، مذاکره (مفاوضه)، ملت (شَعَب)، ملی (قومی)، ملیت (الجنسیه) و بسیاری از واژه‌های دیگر.

* بسیاری از واژه‌های عربی در زبان فارسی را نیز اعراب در زبان خود به معنی دیگری می‌فهمند، از آن زمره‌اند:

رقیب (عرب می‌فهمد: نگهبان)، شمایل (عرب می‌فهمد: طبع‌ها)، غرور (فریفتن)، لحیم (پرگوشت)، نفر (مردم)، وجه (چهره) و بسیاری از واژه‌های دیگر.

* آیا می‌دانستید که ما بسیاری از واژه‌های فارسی‌مان را به عربی و یا به فرنگی واگویی (تلفظ) می‌کنیم؟ این واژه‌های فارسی را یا اعراب از ما گرفته و عربی (معرب) کرده‌اند و دوباره به ما پس داده‌اند و یا از زبان‌های فرنگی، که این واژها را به طریقی از خود ما گرفته‌اند، دوباره به ما داده‌اند و از آن زمره‌اند:

از عربی:

فارسی (که پارسی بوده است)، خندق (که کندک بوده است)، دهقان (دهگان)، سُماق (سماک)، صندل (چندل)، فیل (پیل)، شطرنج (شتررنگ)، غربال (گربال)، یاقوت (یاکند)، طاس (تاس)، طراز (تراز)، نارنجی (نارنگی)، سفید (سپید)، قلعه (کلات)، خنجر (خون گر)، صلیب (چلیپا) و بسیاری از واژه‌های دیگر.

از روسی:

استکان: این واژه در اصل همان «دوستگانی» فارسی است که در فارسی قدیم به معنای جام شراب بزرگ و یا نوشیدن شراب از یک جام به افتخار دوست بوده است که از سدة ١۶ میلادی از راه زبان‌ ترکی وارد زبان روسی شده و به شکل استکان درآمده است و اکنون در واژه‌نامه‌های فارسی آن را وام‌واژه‌ای روسی می‌دانند.

سارافون: این واژه در اصل «سراپا» ی فارسی بوده است که از راه زبان ترکی وارد زبان روسی شده و واگویی آن عوض شده است. اکنون سارافون به نوعی جامة ملی زنانة روسی گفته می‌شود که بلند و بدون آستین است.

پیژامه: همان « پای‌جامه» فارسی است که اکنون در زبان‌های انگلیسی، آلمانی، فرانسوی و روسی pyjama نوشته شده و به کار می‌رود و آن‌ها مدعی وام دادن آن به ما هستند.

واژه‌های فراوانی در زبان‌های عربی، ترکی، روسی، انگلیسی، فرانسوی و آلمانی نیز فارسی است و بسیاری از فارسی زبانان آن را نمی‌دانند. از آن جمله‌اند:

کیوسک که از کوشک فارسی به معنی ساختمان بلند گرفته شده است و در تقریباً همة زبان‌های اروپایی هست.

شغال که در روسی shakal، در فرانسوی chakal، در انگلیسی jackal و در آلمانیSchakal نوشته می‌شود.

کاروان که در روسی karavan، در فرانسوی caravane، در انگلیسی caravan و در آلمانی Karawane نوشته می‌شود.

کاروانسرا که در روسی karvansarai، در فرانسوی caravanserail، در انگلیسی caravanserai و در آلمانیkarawanserei نوشته می‌شود.

پردیس به معنی بهشت که در فرانسوی paradis، در انگلیسی paradise و در آلمانی Paradies نوشته می‌شود.

مشک که در فرانسوی musc، در انگلیسی musk و در آلمانی Moschus نوشته می‌شود.

شربت که در فرانسوی sorbet، در انگلیسی sherbet و در آلمانی Sorbet نوشته می‌شود.

بخشش که در انگلیسی baksheesh و در آلمانی Bakschisch نوشته می‌شود و در این زبان‌ها معنی رشوه هم می‌دهد.

لشکر که در فرانسوی و انگلیسی lascar نوشته می‌شود و در این زبان‌ها به معنی ملوان هندی نیز هست.

خاکی به معنی رنگ خاکی که در زبان‌های انگلیسی و آلمانی khaki نوشته می‌شود.

کیمیا به معنی علم شیمی که در فرانسوی، در انگلیسی و در آلمانی نوشته می‌شود.

ستاره که در فرانسوی astre در انگلیسی star و در آلمانی Stern نوشته می‌شود. Esther نیز که نام زن در این کشورهاست به همان معنی ستاره است.

برخی دیگر از نام‌های زنان در این کشور‌ها نیز فارسی است، مانند:

Roxane که از واژة فارسی رخشان به معنی درخشنده است و در فارسی نیز به همین معنی برای نام زنان روشنک وجود دارد.

Jasmine که از واژة فارسی یاسمن و نام گلی است.

Lila که از واژة فارسی لِیلاک به معنی یاس بنفش رنگ است.

Ava که از واژة فارسی آوا به معنی صدا یا آب است. مانند آوا گاردنر.

واژه‌های فارسی موجود در زبان‌های عربی، ترکی و روسی را به دلیل فراوانی جداگانه خواهیم آورد.

*    آیا می‌دانستید که این عادت امروز ایرانیان که در جملات نهی‌کنندة خود «ن» نفی را به جای «م» نهی به کار می‌برند از دیدگاه دستور زبان فارسی نادرست است؟

امروز ایرانیان هنگامی که می‌خواهند کسی را از کاری نهی کنند، به جای آن که مثلا بگویند: مکن! یا مگو! (یعنی به جای کاربرد م نهی) به نادرستی می‌گویند: نکن! یا نگو! (یعنی ن نفی را به جای م نهی به کار می‌برند).

در فارسی، درست آن است که برای نهی کردن از چیزی، از م نهی استفاده شود، یعنی مثلاً باید گفت: مترس!، میازار!، مده!، مبادا! (نه نترس!، نیازار!، نده!، نبادا!) و تنها برای نفی کردن (یعنی منفی کردن فعلی) ن نفی به کار رود، مانند: من گفتة او را باور نمی‌کنم، چند روزی است که رامین را ندیده‌ام. او در این باره چیزی نگفت.

* آیا می‌دانستید که اصل و نسب برخی از واژه‌ها و عبارات مصطلح در زبان فارسی در واژ‌ه‌ها عبارتی از یک زبان بیگانه قرار دارد و شکل دگرگون شدة آن وارد زبان عامة ما شده است؟ به نمونه‌های زیر توجه کنید:

هشلهف: مردم برای بیان این نظر که واگفت (تلفظ) برخی از واژه‌ها یا عبارات از یک زبان بیگانه تا چه اندازه می‌تواند نازیبا و نچسب باشد، جملة انگلیسی I shall have (به معنی من خواهم داشت) را به مسخره هشلهف خوانده‌اند تا بگویند ببینید واگویی این عبارت چقدر نامطبوع است! و اکنون دیگر این واژة مسخره آمیز را برای هر واژة عبارت نچسب و نامفهوم دیگر نیز (چه فارسی و چه بیگانه) به کار می‌برند.

چُسان فُسان: از واژة روسی Cossani Fossani به معنی آرایش شده و شیک پوشیده گرفته شده است.

زِ پرتی: واژة روسی Zeperti به معنی زتدانی است و استفاده از آن یادگار زمان قزاق‌های روسی در ایران است در آن دوران هرگاه سربازی به زندان می‌افتاد دیگران می‌گفتند یارو زپرتی شد و این واژه کم کم این معنی را به خود گرفت که کار و بار کسی خراب شده و اوضاعش دیگر به هم ریخته است.

شِر و وِر: از واژة فرانسوی Charivari به معنی همهمه، هیاهو و سرو صدا گرفته شده است.

فاستونی: پارچه ای است که نخستین بار در شهر باستون Boston در امریکا بافته شده است و بوستونی می‌گفته‌اند.

اسکناس: از واژة روسی Assignatsia که خود از واژة فرانسوی Assignat به معنی برگة دارای ضمانت گرفته شده است.

فکسنی: از واژة روسی Fkussni به معنی بامزه گرفته شده است و به کنایه و واژگونه به معنی بیخود و مزخرف به کار برده شده است.

لگوری (دگوری هم می‌گویند): یادگار سربازخانه‌های ایران در دوران تصدی سوئدی‌ها است که به زبان آلمانی به فاحشة کم‌بها یا فاحشة نظامی می‌گفتند: Lagerhure.

نخاله: یادگار سربازخانه‌های قزاق‌های روسی در ایران است که به زبان روسی به آدم بی ادب و گستاخ می‌گفتند Nakhal و مردم از آن برای اشاره به چیز اسقاط و به درد نخور هم استفاده کرده‌اند.

هرمان هسه

. هسه‌ را در دوران‌ کودکی‌ می‌بینیم‌ که‌ در دوم‌ ژوئیه‌ 1877 در خانواده‌ای‌ از میسیونرهای‌ پروتستان‌ متولد می‌شود. در دوازده، سیزده‌ سالگی‌ رؤ‌یای‌ نویسنده‌ شدن‌ را در سر می‌پروراند. در یکی‌ از دبیرستانهای‌ معروف‌ وورتمبرگ1 تحصیل‌ می‌کند و از امکان‌ ورود به‌ دبیرستان‌ الهیات‌ ماولبرن2 برخوردار می‌شود. پس‌ از یک‌ سال‌ تحصیل‌ در دبیرستان، کشمکش‌های‌ روحی‌ هسه‌ جوان‌ با اقدام‌ او به‌ خودکشی‌ بروز می‌کند. رمان‌ نارتسیس‌ و گلدموند که‌ هسه‌ کار بر روی‌ آن‌ را در سال‌ 1927 آغاز می‌کند، صحنه‌ و فضای‌ قرون‌ وسطایی‌ دبیرستان‌ ماولبرن‌ را به‌ تصویر می‌کشد. زمان‌ روایت‌ داستان‌ قرن‌ پانزدهم‌ است. موضوعِ‌ دوپارگی‌ انسان‌ که‌ در تمام‌ آثار هسه‌ حضوری‌ چشمگیر دارد، این‌ بار نه‌ در قالب‌ یک‌ فرد بلکه‌ در دو شخصیت‌ کاملاً‌ مجزا در صومعة‌ ماریا برون3 مطرح‌ می‌شود. کتاب‌ از بیست‌ فصل‌ تشکیل‌ شده‌ است. در شش‌ فصل‌ اول، نارتسیس‌ که‌ تجسم‌ روح‌ خالص‌ است‌ و به‌ تمام‌ جذابیت‌های‌ عالم‌ مادی‌ پشت‌ کرده‌ است، به‌ دوستش‌ گولدموند که‌ راهبی‌ مرتد است، توصیه‌ می‌کند، صومعه‌ را ترک‌ گوید. گولدموند خواهان‌ تجربة‌ زندگی‌ است. زندگی‌ او تجسم‌ عینیِ‌ پیروی‌ از غریزة‌ جسمانی‌ است. ده‌ فصل‌ میانی‌ کتاب‌ از عشق‌های‌ بیشمار گولدموند حکایت‌ می‌کند. او در آن‌ زندگی‌ که‌ برای‌ خود برگزیده‌ است، شاهد قتل، جنگ، تجاوز، غارت‌ و چپاول‌ است. در این‌ فصل‌های‌ میانی‌ از نارتسیس‌ خبری‌ نیست‌ تا آنکه‌ در چهار فصل‌ پایانی‌ کتاب‌ نارتسیس‌ که‌ اکنون‌ به‌ مقام‌ ریاست‌ صومعه‌ ارتقأ یافته‌ است، به‌ عنوان‌ منجی‌ در صحنه‌ حاضر می‌شود تا گولدموند را که‌ پس‌ از پشت‌ سر گذاردن‌ زندگی‌ مادی‌ و شهوانی‌ صرف‌ که‌ اینک‌ به‌ هنر نیز روی‌ آورده‌ است، از اعدام‌ نجات‌ دهد.

در فصل‌ هفدهم‌ نارتسیس، گولدموند را که‌ به‌ اعدام‌ محکوم‌ شده‌ است، ملاقات‌ می‌کند. این‌ دو دوست‌ در موقعیت‌ کاملاً‌ متفاوتی‌ با یکدیگر قرار دارند. نارتسیس‌ ریاست‌ صومعه‌ را به‌ عهده‌ دارد. از رد پای‌ لذت‌ و الم‌های‌ زندگی‌ مادی‌ بر چهرة‌ او اثری‌ نیست. گولدموند در زندگی‌ تن‌ به‌ غریزه‌ سپرده‌ است، اما تسلیم‌ محض‌ غرایز شدن‌ نیز عطش‌ نیازهای‌ او را فرو نمی‌نشاند. از کوچة‌ هنر می‌گذرد، یکسره‌ خواهان‌ تجربه‌ و آزمودن‌ است؛ آزمودن‌ آنچه‌ زندگی‌ نام‌ دارد. او خواهان‌ رویارویی‌ با افت‌ و خیزها و فراز و نشیب‌های‌ زندگی‌ است. از بدنامی‌ و رسوایی‌ نمی‌هراسد. اما نارتسیس‌ از همان‌ ابتدا تکلیفش‌ را به‌ خوبی‌ می‌داند. بی‌آنکه‌ پاسخ‌ پرسش‌هایش‌ را با آزمون‌ و خطا به‌ دست‌ آورد، در صومعه‌ مشغول‌ عبادت‌ می‌شود، ریاضت‌ می‌کشد و به‌ مقام‌ ریاست‌ دیر ارتقأ می‌یابد. اگر صومعه‌ ماریا برون، نماد دبیرستان‌ الهیات‌ ماولبرن‌ باشد، هسه، آن‌ را باید نماد کدامیک‌ از این‌ دو شخصیت‌ دانست؟ هسه‌ تاب‌ ماندن‌ در ماولبرن‌ را نمی‌آورد و دست‌ به‌ خودکشی‌ می‌زند. گولدموند تاب‌ ماندن‌ در صومعه‌ را ندارد و به‌ زندگی‌ غریزی‌ رو می‌آورد. گولدموند به‌ زندگی‌ با تمام‌ جلوه‌های‌ فریبنده‌اش‌ آری‌ می‌گوید و از پرداخت‌ تاوان‌ آن‌ نیز ابایی‌ ندارد، اما به‌ آرامش‌ نمی‌رسد و در جایی‌ که‌ دچار یأس‌ و سرخوردگی‌ شده‌ است، به‌ هنر روی‌ می‌آورد. هسه‌ در ذکر تفاوت‌هایش‌ با گولدموند می‌گوید: ?اگر برای‌ نفس‌ نوع‌ دوستی‌ (یعنی‌ دوست‌ داشتن‌ زنان) حرمتی‌ قایل‌ نبودم‌ و نفرت‌ از تسلیم‌ بی‌چون‌ و چرا در برابر غریزه‌ در من‌ نضج‌ نمی‌یافت‌ و مهارم‌ نمی‌کرد، من‌ نیز چون‌ گلدموند می‌توانستم‌ بی‌رویه‌ عشق‌ بورزم.?4

در واقع‌ هسه‌ با میدان‌ دادن‌ به‌ تجربیات‌ ذهنی‌اش، شخصیت‌ گولدموند را شکل‌ می‌دهد. گولدموند بخشی‌ از واقعیت‌ وجودی‌ خودِ‌ هسه‌ است. ترک‌ تازی‌های‌ گولدموند در عرصة‌ کسب‌ تجربه، بالقوه‌های‌ هسه‌ را بالفعل‌ می‌سازد. گفت‌ و گوهای‌ چهار فصل‌ پایانی‌ کتاب‌ که‌ میان‌ نارتسیس‌ و گولدموند صورت‌ می‌گیرد، از سرگشتگی‌ گولدموند حکایت‌ می‌کند. در مقابل، لحن‌ کلام‌ نارتسیس، آرام، پدرگونه، عاری‌ از تزلزل‌ و در واقع‌ یادآور لحن‌ کلام‌ یک‌ میسیونر تمام‌ عیار است. در فصل‌ هفدهم‌ گولدموند از خشونت‌ و بی‌عدالتی‌ بر روی‌ زمین‌ سخن‌ می‌گوید و از مفهوم‌ کمال‌ و عدالتی‌ که‌ در افکار و کتب‌ مذهبی‌ متکلمان‌ دینی‌ وجود دارد، می‌پرسد:

?عدالت‌ و کمال‌ وجود دارند و اثبات‌ پذیرند، اما این‌ دو چه‌ فایده‌ای‌ برای‌ ابنای‌ بشر دارند.?5 و نارتسیس‌ در پاسخ‌ می‌گوید: ?دوست‌ عزیز من، تو با بغض‌ و کینه‌ علیه‌ ما سخن‌ می‌گویی. هنوز به‌ اندیشیدن‌ روی‌ نیاورده‌ای‌ و موضوعات‌ را با هم‌ درمی‌آمیزی... اما گفتی‌ چرا از مثالِ‌(Idee)  عدالت‌ بهره‌ای‌ نمی‌بریم. این‌ کار هر روز و هر ساعت‌ ماست... چون‌ با مثال‌ عدالت، بی‌عدالتیها و گناه‌های‌ بشر را محک‌ می‌زنیم‌ و در جهت‌ رفع‌ بدی‌ می‌کوشیم‌ و زندگی‌ بشر را به‌ جانب‌ خدا راهبری‌ می‌کنیم.?6

نارتسیس‌ همچنان‌ می‌کوشد که‌ با توجه‌ به‌ فطرت‌ پاک‌ نهاد گولدموند که‌ به‌ هنر روی‌ آورده‌ است، در جهت‌ هدایتِ‌ و رستگاری‌ او بکوشد. هنر از نظر وی‌ نقطة‌ عطفی‌ است‌ در وجود گولدموند برای‌ هدایت‌ وی‌ به‌ سوی‌ خیر.

مباحثاتی‌ که‌ میان‌ این‌ دو دربارة‌ هنر در می‌گیرد، حاوی‌ نکات‌ جالبی‌ است. گولدموند در وصف‌ هنر می‌گوید: ?هنر راهی‌ است‌ برای‌ غلبه‌ بر فناپذیری‌ انسان. انسان‌ با هنر بر فناپذیریش‌ فایق‌ می‌آید. اما آثار هنری‌ نیز نابود می‌شوند... آثار هنری‌ چون‌ به‌ آنچه‌ فناپذیر است‌ جاودانگی‌ می‌بخشند، خوب‌ و تسلی‌ بخش‌ هستند.?7 نارتسیس‌ از سخنان‌ گولدموند به‌ وجد می‌آید و به‌ او اطمینان‌ می‌دهد که‌ می‌تواند خالق‌ آثار زیبا و ماندگار شود. از نظر او وطن‌ و مسکن‌ چنین‌ آثاری، روح‌ آدمی‌ است. نیمة‌ غایب‌ گولدموند، نارتسیس‌ است. هسه‌ در زندگی‌ شخصی‌اش‌ با این‌ دو نیمه‌ برخورد بسیار داشته‌ است. دغدغة‌ اعتلای‌ روح‌ بشر که‌ وجود هسه‌ سرشار از آن‌ است، به‌ دوران‌ کودکی‌اش‌ برمی‌گردد. خاستگاهِ‌ این‌ دغدغه‌ نفس‌ کشیدن‌ در فضای‌ مسیحیت‌ و فضای‌ روحانی‌ هند است. سخنان‌ میسیونر گونة‌ نارتسیس‌ میراثی‌ است‌ از هرمان‌ گوندرت8، پدربزرگ‌ هسه، که‌ ?بیش‌ از بیست‌ سال‌ به‌ عنوان‌ میسیونر در هند زندگی‌ کرده? است9 و پدرش‌ یوهانس‌ که‌ سالها در مانگالور سابقة‌ خدمت‌ داشته‌ است. البته‌ هسه‌ تمام‌ شخصیت‌های‌ رمان‌هایش‌ را ظهور شخصیت‌ جدید و متفاوتی‌ با شخصیت‌ خود نمی‌داند. در واقع‌ مخلوقات‌ ادبی‌ او بازتاب‌ دغدغه‌های‌ درونیش‌ هستند: ?آیا خلق‌ شخصیت‌ جدیدی‌ که‌ با ذات‌ من‌ مغایرت‌ داشته‌ باشد، ضروری‌ است؟... این‌ شخصیت‌ها برخلاف‌ آنچه‌ هنگام‌ خلق‌ آنها می‌پنداشتم، شخصیت‌های‌ جدیدی‌ نیستند، بلکه‌ پرسشگران‌ و دردمندان‌ باصفایی‌ هستند که‌ ابعاد گوناگون‌ شخصیت‌ مرا وصف‌ می‌کنند... نکتة‌ مثبت‌ در اینجاست‌ که‌ من‌ علیرغم‌ پشت‌ سر گذاشتن‌ بحران‌ها و کوره‌ راه‌ها همواره‌ به‌ ذاتم‌ وفادار بوده‌ام. ...